تبليغاتX
پوپلی
پوپلی

شمارش معکوس برای دیدن فرشته ی کوچولومون

دیگه چیزی نمونده فقط چهار روز دیگه که نی نی مون قدم هاشو به این دنیا بزاره.... از خدا می خوام که سالم و سلامت باشی بی صبرانه منتظرت هستیم فرشته ی کوچولو مخصوصا پرنیان که خیلی بی تابی میکنه و یک تقویم روز شمار درست کرده و هر روز با خوشحالی تیک میزنه

تقویم روز شمار پرنیان

چند روز پیش کارنامه ی پرنیان بدستمون رسید و با دیدن نمره هاش خستگی از تن ما و خودش در رفت حالا ببینیم درس های تابستونو چکار میکنه آخه همون جور که قبلا نوشته بودم برای امتحان جهشی ثبت نامش کردیم و قراره تابستون کلاس چهارم رو بخونه یک ماهه که درس های چهارم رو شروع کرده و حسابی مشغوله و شهریور باید امتخان بده.

این کارنامه ی پرنیان گلم




نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم تیر 1388 توسط پرنیان و مامان کیمیا

مادرم هستی من ز هستی توست تا هستم و هستی دارمت دوست

روز مادر و روز زن بر همه ی مادران مهربان مبارک

چند روزیه میشه که مامان عزیز اومده پیشمون مسیر سفرش از آلمان بود و یک توقف ۶ ساعته اونجا داشت خیلی نگرانش بودیم که یک وقت مشکلی براش پیش نیاد  چون طول پرواز زیاده ولی خدا رو شکر سفر خوبی داشت و راحت رسیدند و زخمت کشیدند کلی سوغاتی برامون آوردند دستشون درد نکنه پرنیان که جسابی خوش حاله و خوش میگذرونند.

چه خرداد دلگیری داشتیم امسال  آخه توهین به شعور و افکار آدما تا کی........ واقعا متاسفم برای شرایطی که پیش اومده واقعا شرم آوره ....  امیدوارم بتونیم به حقمون برسیم.

یاد باد آن روزگارانی که این دوران نبود           دور, دور ناکسان و ناجوانمردان نبود

           امتیاز برتری را آدم ممتاز داشت             هر کسی که می رسید از راه او سلطان نبود




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 توسط پرنیان و مامان کیمیا

مممنون از احوال پرسی همه ی دوستای خوبم خدا رو شکر الان خیلی بهترم.

این مدت که خبری ازمون نبود درگیر امتحانات پایان سال دروس فارسی پرنیان بودیم که خوشبختانه دوشنبه تموم شد طفلکی هم خیلی خسته شد و هم استرس داشت چون هم باید به کارای مدرسه اینجا میرسید هم به امتحاناش. ولی چند روزی براش از مدرسه اجازه گرفتیم تا بیشتر بتونه درساشو مرور کنه.حالا تا نتایج دل تو دلش نیست ولی خودش راضیه و میگه همه رو خوب دادم.

به خاطر اینکه قبل از کلاس اول پرنیان ایران نبودیم و وقتی برگشتیم هشت سالش بود که کلاس اول رفت یک سال عقب افتاده در فکر این بودیم که کلاس چهارم رو توی تابستون بصورت جهشی بخونه هنوز درمرحله تصمیم گیری بودیم که پرنیان متوجه صحبت های ما شد و وقتی براش توضیح دادیم که جهشی چیه و چه جوریه در عرض سه ماه باید کل کتاب ها رو بخونه و.... خیلی خوشحال شد و اصرار داره که حتما این کار بشه وقتی دیدیم خودش هم خیلی استقبال کرد زنگ زدیم تهران آموزش و پرورش ایرانیان خارج از کشور و شرایط  را پرسیدیم و باید درخواست بنویسیم تا شهریور بتونه امتحان بده. تصمیمش خیلی جدیه و از دوشنبه که امتحاناش تموم شد از یکی از دوستامون که دخترش کلاس چهارم بوده کتاب ها رو گرفته و درس های کلاس چهارم را با شور و شوق زیاد  شروع کرده و حالا دنبال یک معلم هستیم که هر روز بیاد و بهش درس بده به نظر من ریاضی مشکلی نداره چون ریاضی که امسال اینجا خوندن سطحش خیلی بالاتره و همه ی مفاهیم رو بلده... نمی دونم با وجود یه نی نی کوچولوی تازه اومده که همه رو سرگرم خودش میکنه میتونه یا نه؟ امیدوارم بتونه خودشو برسونه و اون یک سال جبران بشه .

این از احولات دختر بزرگمون و حالا یک کم از دختر کوچولومون بگم که کوچولوی ناز دیگه چیزی به اومدنت نمونده  فقط 27 روز. همه مون دوستت داریم و بیصبرانه منتظرت هستیم و برای دیدنت لجظه شماری میکنیم مخصوصا پرنیان که هر روز روی تقویم روزها رو میشماره خیلی خوش حاله و ذوق داره  تو هم باید قول بدی که دوستش داشته باشی و خوب بودن و مهربون بودن رو از پرنیان یاد بگیری از خدا می خوام که همیشه در کنار هم سالم و خوش بخت باشید و در هر شرایطی همدیگرو تنها نزارید و قدر هم رو بدونید ما هم تلاش می کنیم که از هر نظر برای رفاه و آسایش شما کوتاهی نکنیم .

 همه ی وسایلت آماده است و مامان عزیز هم هفته دیگه پرواز داره و میاد پیشمون حتما خیلی خوش حالی پرنیان که خیلی  خیلی دوستش داره و خوش حاله. امروز وقت دکتر داریم این مدت باقی مونده باید هفته ایی بریم دکتر.تا همه چی تخت کنترل باشه تا اینجا که همه چی نرمال بوده و خوب پیش رفته. . چقدر این ماه آخر کشداره و دیرمیگذره.... هم به خاطر سنگینی و هم به خاطر استرس آدم توان انجام هیچ کاری حتی عادی ترین کارای روزمره رو نداره دعا میکنم که این روزهای آخر هم بی خطر بگذره و نی نی کوچولومون سالم و سلامت به دنیا بیاد.

  یکی از عکسای دو سال و نیم پیش از پرنیان.به خاطر اینکه پستمون بی عکس نباشه




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 توسط پرنیان و مامان کیمیا

پرنیان ازم خواسته بود که برای کادوی روز مادر پنج تا چیز بگو که از بین آنها من به انتخاب خودم چیزی برات بگیرم و قرار بود پنج شنبه عصر با هم بریم بیرون خرید و عصر بابابیی بیاد دنبالمون. وقتی ساعت 3 اومد خونه با کلی عشق و ذوق با معلم کمکی که داره تا در تکالیف و درساش کمکش کنه کاراشو انجام داد و بعد از رفتن معلمش گفت که بریم بیرون ولی من با دردی که طرف راست شکمم داشتم گفتم یه کم دیرتر میریم تا من یه کم بهتر بشم طفلکی قبول کرد برام چای عسل هم درست کرد تا من زودتر خوب بشم تا بتونم ببرمش. ولی لحظه به لحظه احساس میکردم که حالم بدتر میشه تا اینکه به بابایی زنگ زدیم که زودتر بیا بریم بیمارستان. خیلی زود خودمونو رسوندیم کلینیک نزدیک خونمون .به تشخیص اونها احتمال مصمومیت غذایی بود و یک سرم ضد تهوع و ضد مسمومیت زدند و بعد از یکی دو ساعت برگشتیم خونه . نیم ساعتی نگذشته بود که دردم به صورت وحشتناکی زیاد شد که اصلا قابل تحمل نبود پرنیان رو گذاشتیم خونه یکی از دوستامون که یه دختر همسن پرنیان داره و دوباره خودمون خیلی سریع رسوندیم بیمارستان (همون بیمارستانی که قراره نی نی به دنیا بیاد).بعد از انجام آزمایش و سونو احتمال دادند که آپاندیست هست ولی آزمایش و سونو بعد از چند ساعت باید تکرار بشه تا مطمئن میشدند خلاصه تا فردا عصر و تکرار آزمایشات گفتند که آپاندیست هست و هر چه زودتر باید عمل بشه ولی وجود یک جنیین هفت و نیم ماهه شرایط رو سخت کرده بود امکان بیهوشی کامل نبود در آخرتصمیم گرفتند به روش اپیدورال( بی حسی نخاع )ساعت 12 شب عمل انجام بشه و بعد از شش شب و مراقبت و کنترل هایی که رو نی نی داشتند تزخیص شدیم . در کل روزای سختی بود  ولی خدا رو شکر بخیر گذشت و الان سه روزه برگشتیم خونه و یه خاطر سنگینی شکم باید بیشتر استراحت کنم و مراقب باشم تا مشکلی پیش نیاد و پرنیان خیلی از من مواظبت می کنه.

روز بعدش پرنیان با یک دسته گل به مناسبت روز مادر به عیادتم اومد. مرسی پرنیان گلم.smileys

نی نی جون میدونم تو این چند شب خیلی اذیت شدی و پا به پای من درد کشیدی. حتما از دست من خیلی دلخوری؟ ببخشید. .با اینکه اولش خیلی وحشت داشتم ولی وقتی داشتم آماده میشدم برای عمل آروم شدم و مطمئن بودم وجود تو فرشته ی کوچولو حتما به من کمک می کنه و همین جور هم بود و من از این بابت خدا رو شکر می کنم و امیدوارم اولین و آخرین خاطره بد زندگیت باشه و من و بابایی تمام تلاشم رو می کنیم تا ازت خوب مراقبت کنیم تا تو هم مثل پرنیان خوب رشد کنی و بزرگ بشی.

یک چیز دیگه هم برات بگم بعدها که بزرگ شدی اینجا رو میخونی شاید برات بامزه باشه وقتی تو اطاق عمل بودیم با اینکه تو رو به سمت چپ شکم کشیده بودند و نگه داشتد ولی چند بار تکون های شدیدی خوردی که دکترا خنده شون گرفت حتما ذوق می کردی و پیش خودت فکر کردی که داری میای بیرون ولی یه کم دیگه مونده باید تحمل کنی. انشالا به موفع اش.

و همین جا از دوست خوبم هم که تو این مدت خیلی برامون زخمت کشیدند و هم از پرنیان و هم از من مراقبت کردند تشکر می کنم.

اینم کارت پرنیان خانوم و شعری که به مناسبت روز مادر از خودش توش نوشته و من هم بدون هیچ تغیری اینجا ثبتش می کنم.

مادر در روزش

مادر تو در کنارم هستی

مادر تو در خوابهایم هستی

برایم فرق نمی کند کجا باشی تو در کنارم هستی

وقتی کوچک بودم یادت میاد

وقتی در آغوشت بودم

قصه می گفتی برام

گفتم و هنوزم میگم تو هر جا باشی

مادرم هستی

پرنیان دخترت




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 توسط پرنیان و مامان کیمیا

تقریبا از بعد از کریسمس خانواده ها یکی یکی متوجه شدیم که معلمشون مثل سابق به درس بچه ها رسیدگی نمی کنه و درس و کلاس بچه ها رو جدی نمی گیره و گاهی اوقات هم با هاشون بد رفتاری میکنه که با کمک چند تا از والدین و جلسه هایی که با مسئولین مدرسه گذاشتن چندان کار ساز نبود و مسئولین مرتب میگفتن ما به معلم مربوطه گوشزد میکنیم و خودمون پیگیری میکنیم شما به مدرسه فرصت بدین تا خودمون مشکل رو حل کنیم با گذشت چند هفته خبری از تغییر در رفتار معلم نبود و سه تا از شاگردان کلاس مدرسه شونو عوض کردند و پرنیان هم مرتب گله میکرد که ما هر جوری تکالیف رو انجام میدیم معلممون ایراد میگیره و....... و به گقته پرنیان و دوستاش که بعضی زنگ های تفریح معلممون گریه میکنه(گویا مشکل خانوادگی داشته ) . و این شد که با توجه به این که دو سه ماهی به آخر سال نمونده تصمیم گرفتیم که مدرسه پرنیان رو عوض کنیم  وبا خانواده دوستای پرنیان تماس گرفتیم و در مورد مدرسه ایی که دوستای پرنیان رفتند پرس و جو کردیم و اونها خیلی راضی بودند هم از معلم و هم از کادر مدرسه تعریف کردند و ما هم رفتیم و پرنیان رو ثبت نام کردیم و هم برای سال تحصیلی آینده پیش نویس کردیم  ودوباره روز از نو دنبال یونیفرم و کتاب و.....

و الان نزدیک یک ماهه که به مدرسه جدید میره و خیلی خوشحاله چون دوباره به دوستاش ملحق شد و این مدرسه یک کم سیستمش با قبلی فرق میکنه اونجا از یاعت 7 صبح تا 3 بعد ار ظهر بود ولی اینجا از ساعت 5/7 تا 5/2 هست وعلاوه بر زبان انگلیسی و اسپانیایی روز های پنج شنبه فرانسه میخونند . روز اول که رفتیم از پرنیان سنجش انگلیسی گرفتند و از کلاس چهارم به کلاس پنجم رفت  که خیلی هم مورد تشویق کادر مدرسه قرار گرفت.ژ

پرنیان خانوم با یونیفرم مدرسه جدید

هفته گذشته هم به یک ارکسترکه از مدت ها پیش تبلیغش رو همه جا زده بودند رفتیم که خیلی جالب بود قسمت اول برنامه با ویولن نوازی یک دختر خانم جوان بود که کارش بی نهایت زیبا بود و پرنیان خیلی لذت برد وخوشش اومد فقط چند تا عکس با موبایلم گرفتم که زیاد کیفیت نداره متاسفنانه دو سه هفته پیش دوربینمون خود به خود قاطی کرده وقتی روشن میشه قفل میکنه و دیگه نمی شه با هاش عکس گرفت و تعویض مموری و شارژ باطری هم افاقه نکرد اجتمالا عمرش تمومه حالا این روزا باید بریم سونی سنتر دنبال یک دوربین جدید که هر دو کار فیلم و عکس رو انجام بده .

*ممنون از همه دوستای خوبم که بابت پست قبلی تبریک گفتن خیلی بهم روحیه دادین و خوشحال شدم و از داشتن دوستای خوبی مثل شم اواقعا خوشحالم. باید بگم با توجه به اینکه ماهای آخره و زود به زود توسط دکتر مزبوطه کنترل میشه همه چیز نرمال و طبیعیه .خدا رو شکر مشکلی نیست و برای یکم جولای یعنی دهم تیر ماه تاریخ عمل بهمون دادن و پرنیان ازین موضوع بینهایت خوشحاله و بی صبرانه منتظر این مهمون کوچولوست و ما هم در تدارک و خرید وسایل برای این نی نی هستیم و بیشتر سعی میکنیم که با نظر و سلیقه پرنیان باشه چون به نظر من موقعیت حساسیه وخودش ده سال و نیم یکه تاز بوده و از هم جهت کانون توجه چه بین خودمون و چه مادر بزرگا و اطرافیان و باید خیلی حواسمون باشه که یک وقت خدای نکرده کوچکترین مشکلی پیش نیاد.امیدوارم

این عکس چند هفته پیش که برای زدن واکسن هپاتیت مرحله ۳ رفته بودیم و به نظر میاد یه کوچولو ترسیده ولی به روی خودش نمیاره




نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 توسط پرنیان و مامان کیمیا

سلام دوست های خوبم

من پرنیان هستم.الان چند روزه مدرسه ها تعطیله چون  semana santa یا همون ایستره.خیلی وقت بود که دوست داشتم بیام این پست رو خودم اینجا بنویسم ولی مامانم همش  می گفت الان نه اول بهم قول داد کریسمس بنویسم ولی بعد گفت توی تعطیلات نوروز می تونم بنویسم تا اینکه امروز گفت درسات تموم شد بنویس. اول تو کاغذ نوشتم بعد مامانم چک کرد و بعد اینجا دارم تایپ می کنم دوباره مامانم میاد چک میکنه.

حالا بگم دلم آب شد.

.

.

.

.

ما منتظر یک نی نی کوچولو به قول بابا و مامانم دومین گل زندگی مون هستیم که الان شش ماهه توی دل مامانم لونه کرده و من از این موضوع خیلی خیلی خیلی ...... خوش حالم و هنوز نیومده من اندازه یک دنیا دوستش دارم و برای به دنیا اومدن و بغل کردنش لحظه شماری می کنم.

این نی نی کوچولو هنوز خوب خوب معلوم نشده برادره یا خواهره ولی دکترش می گفت فکر کنم دختره ولی هر چی باشه من خیلی دوستش دارم چون من با اومدنش دیگه تنها نیستم. تا سه ماه دیگه به دنیا میاد و این وبلاگ میشه مال ما دو تا.

وقتی به دنیا اومد زود با هم عکس میگیریم و میام اینجا میزارم.

من تو این مدت خیلی به مامانم کمک می کنم تا زیاد خسته نشه یک خبر دیگه مامان عزیز یعنی مامان مامانم هم قراره برای به دنیا اومدنش بیاد پیشمون و تابستون با هم بر گردیم.

خدا حافظ بای بای




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم فروردین 1388 توسط پرنیان و مامان کیمیا
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin