تبليغاتX
پوپلی
پوپلی

تقریبا نیم ساعت پیش بود تو بی بی سی پرشین خوندم که هفته ایی سه تا چهار هزار نفر در ایران به انفولانزا مبتلا میشن نمی دونم حقیقت داره یا نه ولی خیلی وحشتناکه  پرنیان هم خیلی اصرار داره که برای کریسمس حتما منو ببرید ایران سال قبل به خاطر وضعیت خودم و تابستون هم گفتیم باران خیلی کوچیکه نتونستیم بریم ولی الان خیلی بی تابی میکنه و همش میگه منو تابستون هیچ مسافرتی نبردین و هیچکی تابستون درس نمیخونه ولی من داشتم درس میخوندم (جهشی چهارم) البته خودش خیلی راضیه که به یک کلاس بالاتر رفته ... اما دلش خیلی تنگ شده دوست داره یه سفر بره و فامیلها  و دوستان رو ببینه. این دل تنگی از اون طرف هم هست مخصوصا خاله حنای مهربون (یه دونه خواهرم ) که خیلی اصرار داره که بریم چند روز پیش زنگ زده ما با دیدن عکس پرنیان و باران داریم حرص میخوریم دلمون آب شد .... چرا نمیاین؟و خیلی دلشون میخواد بارانو ببینند ببینیم چی میشه تا حالا نگران سرد و سرما بودیم که نکنه بچه ها دو هوا بشن چون اینجا مثل ایران زیاد سرد نمیشه حالا باید دلمون برای ویروس انفولانزا هم بلرزه. هنوز تصمیم جدی نگرفتیم ولی پرنیان به همه گفته که ما میخوایم بیایم و هر کی زنگ میزنه میگن تاریخ بلیطتون کی هست؟تازه جند شب پیش هم از  zara یک پالتو مشکی خریده و ازم قول گرفته که یه روز ببرمش بوت و شال و کلاه هم بخره و حسابی آماده رفتنه چون اصلا روسری دوست نداره و من سر به سرش میزارم میگم حتما باید روسری بزاری و گرنه نمیزارن پاتو از فرودگاه بیرون بزاری میگه یه روسری برام بیار جلوی اونا میزارم ولی اومدم بیرون درش میارم

خواهران غریب در رستوران تارزان

اما از درس های پرنیان خانوم بگم که درساش خیلی خوب پیش میره و هر روز بعد از ساعت سه ونیم که تعطیل میشن نیم ساعت کلاس حل تکلیف براش گرفتیم که همونجا زیر نظر معلم تکالیفشو انجام میده و ساعت ۴.۲۰ دقیقه میاد خونه من فکر میکنم اینجوری خیلی بهتره وقتی میاد بعد از استراخت میتونه به درسای فارسیش برسه خوشبختانه امسال معلم خیلی خوبی دارن   هر چی که در طول هفته درس میده ازشون امتحان میگیره تا مطمئن بشه بچه ها یاد گرفتن و ما از بابت معلم خیالمون راحته به اصرار بابایی قراره ماهی دوبار مدرسه جلسه خصوصی با معلمش داشته باشیم تا در جریان  وضعیت درس و رفتار پرنیان باشیم اونا هم قبول کردند چون اینا دو سه ماه یک بار جلسه اولیا و مربیان میزارن. هفته پیش که باباش با معلمش صحبت کردخیلی ازش راضی بودند.I Love You

پرنیان با آقا ببره در پارک ملی شهر

باران در همون پارک

و اما از باران کوچولو ی ناز که تا هفته دیگه چهار ماهه میشه و برای خودش وروجکی شده و دلبری میکنه و کلی کارای جدید یاد گرقته  از دو هفته پیش خیلی راحت غلت میزنه و روی شکمش می افته وقتی روی زمین میزاریمش  در یک لحظه دمر میشه ولی زود حوصله اش سر میره نق نق میزنه که بلندم کنید ولی دوباره اصرار داره که غلت بزنه . الان که اشیا رو به طرفش میبریم دستشو دراز میکنه و میگیره ولی هنوز خوب نمیتونه تو دستش نگهداره ولی چیزای خیلی سبک مثل دستمالشو میتونه نگهداره .هر چیزی هم که به دستش بدی اول میخواد مزمزه اش کنه به طرف دهنش میبره آب دهنش هم مدتیه به راهه طوری که مجبور میشم روزی چند بار لباس و پیش بندشو عوض کنیم وقتی به دکترش گفتیم گفت  لثه هاش دارن اماده میشن برای دندون در آوردن یکی از بهترین مهارت و سرگرمیش دست خوردنه همراه با ملچ و ملوچ که گاهی اوقات با صدای ملچ و ملوچش متوجه میشیم که بیدار شده. هفته دیگه برای چکاپ و واکسن چهار ماهگی میبریمش پیش دکترش واکسن سه ماهگیش که زیاد اذیت نشد انشالا اینم زیاد اذیت نشه. باران عادت کرده صبح ها ساعت شش و نیم بیدار میشه ولی بعد از یکی دو ساعت دیگه بعد از اینکه جاشو عوض کردم و شیر خورد دوباره میخوابه  صبح ها که  پرنیان میخواد بره مدرسه چند بار تا دم در میره و میاد هی بوسش میکنه کلافه میکنه آدمو.... نا گفته نماند باران هم زیاد بدش نمیاد و گرنه هر روز صبح زود بیدار نمیشد  پرنیان که میگه  مامان خوش به حالت که از صبح تا غروب با بارانی من که مدرسه میرم دلم خیلی براش تنگ میشه و اصرار داره که یه روز ببرمش مدرسه تا به دوستاش نشون بده.

خوشحال از غلت زدن

باران خانوم که پوشکشو کشیده به دهنش

 دیروز عصر  اول لباس بارانو  پوشیدم تنش و به پرنیان گفتم کفشای بارانو پاش کن تا منم حاضر بشم...  رفتیم مجموعه خرید که نزدیک خونمونه که طبقه ی آخرش سینماست و فیلمی که پرنیان دوست داشت رو آورده بود ما زودتر از بابایی رفتیم و دو تا بلیط گرفتیم و تا شروع سانس و اومدن بابایی یک ساعت وقت داشتیم بعد از کلی دور زدن و گشتن وقتی خواستم پتوی بارانو روش بکشم تا سردش نشه دیدم کفشاشو لنگه به لنگه پاش کرده وقتی به پرنیان گفتم ببین چکار کردی ؟میگه اینکه بچه است هیچکی بهش نمیخنده میگم به من که میخندن  پرنیان خودش که خیلی خنده اش گرفته بود . بعد پرنیان و بابایی رفتن فیلم ببینند و من و باران منتظر موندیم تا بیان و تو این فرصت به کتاب فروشی رفتیم اما کتاب پارچه ایی که مخصوص بچه هاست رو نداشت ولی دو تا کتاب برای باران گرفتم .

اینم اولین کتاب باران انشالا کتاب های دانشگاه برات بخریم

راستی فردا شب هالووینه یه مقدار شکلات و شیرینی آماده کردم که بچه ها که میان در میزنند  بهشون بدم پرنیان و دوستاش هم قراره برن حیاط و در چند تا همسایه ها رو بزنند. پرنیان اصرار داره که برای باران لباس کدو بخریم ولی فکر نکنم برای بچه سه چهار ماهه داشته باشند

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط پرنیان و مامان کیمیا

روز جهانی کودک به همه ی شکوفه های باغ زندگیمون مبارک در این روز قشنگ پاییزی آرزو میکنم که همه ی کودکان سالم و با نشاط باشند.

پرنیان عزیز و باران گلم روزتون مبارک

 

همه ی کودکان حق دارند از عشق و محبت برخوردار باشند قدر این شکوفه های زیبا را بدانیم و به حقوقشان احترام بگذاریم 

بر میگردم با عکس و هدیه های روز کودک

 پی نوشت : چند تا عکس که در طول هفته گرفته شده

طبق معمول در حال چلوندن باران

پرنیان در رستوران مورد علاقه اش با خونه ایی که از شکلات و بیسکویت درست شده

باران مموشی

 

 نینتندو دی اس کادوی روز کودک پرنیان (خانوم لباس  و کفش رو کادو نمیدونه)

 + اسکیت برد +شام رستوران

ولی باران رو فعلا میتونم گول بزنم . اینم کادوش (چند دست لباس)

اینم گل سرهای باران خانوم

 




نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم مهر 1388 توسط پرنیان و مامان کیمیا

دیروز باران خانوم ما سه ماهش تموم شد و امروز وارد چهارمین ماه زندگیش شده  انگار همین دیروز بود اومدم تولدش رو اینجا نوشتم واقعا روزای عمر آدمی به چه سرعتی سپری میشه روزا و شبا همین جور تند تند میان و رد میشنبگذریم ... طبیعته کاریش نمیشه کرد تنها کاری که میتونیم بکنیم اینه که فرصت ها رو از دست ندیم و تلاش  کنیم برای زندگی شاد و سالم. 

باران کوچولوی ما حسابی وروجک شده و دلبری میکنه و ما رو کاملا میشناسه مخصوصا وقتی پرنیانو میبینه ذوق میکنه و کمرشو بالا میاره یعنی منو بگیر پرنیان هم خیلی دوستش داره چند روز پیش وقتی از مدرسه اومد خونه گفت مامان امروز  تو مدرسه خیلی دلم براش تنگ شده بود دوست داشتم برم یه جا گریه کنم خوش به حالت که همیشه باهاشی.... گفتم سر کلاس باید حواست به معلم و درس باشه و نباید ذهنت جای دیگه باشه  تازه تو گوشیت عکسش هست هر وقت دلت تنگ شد نگاش کن در کل پرنیان خیلی احساساتیه با اینکه چند سال دور از خانواده و فامیل هستیم ولی باز هم هر وقت زنگ میزنن اکثر مواقع چشاش پر از اشک میشه.

وقتی پرنیان خونه ست بعد از تکالیف مدرسه حسابی بارانو سرگرم میکنه و باران هم هر بلایی که پرنیان سرش میاره هیچی نمیگه  خوشش هم میاد چند روز پیش برده تو اتاقش و تب سنج رو گذاشته زیر بغلش و داره باهاش دکتر بازی میکنه و یکی دیگه از بازی هاش مچ دست بارنو میبره بالا و باهاش شعار میده ( شعارهای این روز ها) تازه یک مچ بند سبز هم براش میبنده چه میشه گفت؟ این موضوعات به بچه ها هم سرایت کرده

از بس بوسش میکنه دادشو در میاره

هفته ی پیش یکی از دوستامون که تازه از مسافرت برگشته بود و هنوز بارانو ندیده بود با دختر خوشگلش که اسمش نارینه اومدن خونمون  و یک سارافون خیلی قشنگ و بلوز زیرش رو برای باران هدیه آوردن که دستشون درد نکنه. موقع رفتن نارین با اصرار  به مامانش میگفت نی نی رو با خودمون ببریم بهش گفتم آخه این گرسنه بشه چی بهش میدی؟ میگفت به مامانم میگم براش سوپ درست کنه

نارین خانوم ناز که باران رو بغل کرده

مدتی بود باران پوستش خشک میشد و روی گونه هاش و آرنجش دونه های قرمز میزد توی بعضی عکسایی که گذاشتم مشخصه وقتی برای چکاپ دو ماهگیش بردم دکترش شامپو و لوسیونشو عوض کرد ولی خوب نشد بعضی وقتا خیلی قرمز میشد بعضی وقتا کمتر میشد تا اینکه دوباره بردیم و گفت به پروتئین شیر گاو  آلرژی داره وقتی خودت لبنیات مصرف میکنی و بهش شیر میدی بدنش دونه میزنه و قرمز میشه  و اگه میخوای شیر مادر بخوره باید همه جور لبنیات و گوشت قرمز رو از رژیم غذاییت حذف کنی و احتمالا تا یک سالگیش این آلرژی همراهشه  و شیر کمکیش رو هم عوض کرد و شیری که ضد حساسیت توش هست نوشته ( چون باران روزی دو بار هم شیر کمکی میخوره) و این شد که بنده از خوردن همه جور لبنیات و گوشت قرمز محروم شدم. خیلی برام سخت شده چون من عاشق لبنیات خصوصا پنیرم و هر بار که میریم خرید سعی میکنم مدل و مارکای مختلف رو بگیرم.( الان که دارم تایپ میکنم بارون خیلی شدیدی شروع به باریدن کرده) الان یک هفته ای میشه که لبنیات مصرف نمیکنم خدا رو شکر خیلی خوب شده و برای اینکه خودم کمبود کلسیم نگیرم برام قرص کلسیم نوشت .

دیروز عصر وقتی باران خواب بود با کمک پرنیان بغل موهای باران رو کوتاه کردم چون بغل موهاش بلند شده بود و بعضی وقتا که خودش دست میکشید میومد تو چشماش و اذیتش میکرد به نظر خودم قیافه اش عوض شد و صورتش بازتر شده چون وقتی به دنیا اومد موهاش بلند بود. برعکس پرنیان که به دنیا اومد فقط بالای سرش کاکل داشت و بغل های سرش کم مو بود و اسمشو گذاشته بودیم کاکلی

باران با موهای کوتاه

 

 




نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم مهر 1388 توسط پرنیان و مامان کیمیا

 قبل از به دنیا اومدن باران یه روز رفتم فروشگاه کیتی و برای مدرسه اش یک کیف کولی خریدم تا به خیال خودم بعدا با بچه کوچیک دنبال کیف نگردیم ولی چند وقت پیش  که برای خرید مدرسه رفتیم بیرون و پرنیان بر خلاف سال های قبل دوست داشت کیف رو دوشی بخره که من یک کم مخالف بودم  چون شنیده بودم کیف های یکطرفه برای بچه ها عوارض داره (مشکلات درد کتف و پشت و...) ولی پرنیان اصرار داشت که هر سال برام کولی میخری ... منم کوتاه اومدم مثل همیشه رفتیم فروشگاه کیتی و یک کیف رو دوشی دیگه خرید و حالا میگه اون کولی که خریدی بزار برای مدرسه باران . حالا قراه کیف کولی رو برای وسایل ورزشی استفاده کنه.

روز جمعه پرنیان و بابایی برای خرید یونیفرم رفتند مدرسه البته لباس ورزشی هنوز بهمون ندادند که قراره این هفته اماده بشه... اینجا دوشنبه روز اول مدرسه بود پرنیان که دلش حسابی برای مدرسه و دوستاش تنگ شده بود صبح زودتر از همه بیدار شد و شب قبل همه وسایل و کیف مدرسه و لباس رو آماده کرده بود و زودتر از هم حاضر شد (خدا کنه تا آخر سال اینقدر مرتب باشه) و طبق قولی که بهش دادم قرار شد  من و باران هم روز اول مدرسه باهاش بریم تا به دوستاش و معلماش نشون بده بعد از خوردن صبحونه و حاضر کردن باران راه افتادیم طرف مدرسه .وقتی رسیدیم بچه ها صف بسته بودند و پرنیان هم آخر صف ایستاد و مدیر مدرسه به بچه ها خوش آمد گفت و سرود ملی و بالا کشیدن پرچم ... بعد کلاس. خانواده ها همه توی سالن ایستاده بودند و بچه ها براشون دست تکون میدادن و میرفتن سر کلاس.دوستان و معلم سال قبل مدرسه که در جریان نی نی دار شدن ما بودند همه اومدن تبریک گفنتد و باران رو دیدند ولی باران همش خواب بود حتی یک لجظه هم چشماشو باز نکرد که بچه ها ببینند و معلم جدید پرنیان باران رو خوابیده با کریر بلند کرد برد سر کلاس و به بچه ها معرفی کرد و پرنیان هر چی صداش زد اصلا بیدار نشد که از دستش عصبانی شد وقتی اومد خونه گفت آبرومو برده... تو خونه همش بیداره اونجا دو دقیقه چشماشو باز نکرد تا دوستام ببینن گفتم طفلکی خوابش میومد مهم اینه که بهت احترام گذاشته و روز اول تا مدرسه باهات اومده حالا چند وقت دیگه یک کم بزرگتر که شد یه روز میارمش و از قبل میزام بخوابه تا وقتی اومد اونجا سر حال و بیدار باشه

روز اول مدرسه - جلوی آسانسور

حیاط مدرسه

باران خوابالو در سالن مدرسه

امسال مدرسه شون یک ساعت به ساعت کلاس ها اضافه کرده سال قبل تا ساعت دو و نیم میموندند ولی امسال ساعت سه و نیم تعطیل میشن و دیشب پرنیان دو تا نامه از مدرسه اورده (نامه نگاری ها شروع شد) که چه ورزشی امسال باید انتخاب کنه که پرنیان طبق معمول هر ساله شنا رو انتخاب کرد که باباش امضا کرد و با خودش برد و نامه دیگه ای که فردا باید ببره برنامه غذایی مدرسه ست و گفتن اگه دوست دارید بچه هاتون میتونن اینجا عذا بخورند ولی اکثر بچه ها از خونه غذا میبرند پرنیان هم مثل هر سال از خونه غذا میبره ولی با دوستاش تصمیم گرفتند که روزای جمعه که مدرسه پیتزا یا همبرگر میده از مدرسه غذا بخرند ما هم قبول کردیم و امضا... و دیگه اینکه توی کیف غذای بچه ها حتما یا سالاد یا میوه همراه ناهار باشه . امروز چهار شنبه هم قرار بود میز و صندلی های جدید براشون بیارند .

 این دو روزی که پرنیان رفته مدرسه برام سخت تر شده حداقل یه وقت که باران گریه میکرد ساکتش میکرد یا وسیله ایی که میخواستم دستم میداد

گلهای خونه ما

باران تو دست خوردن حسابی ماهر شده




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم مهر 1388 توسط پرنیان و مامان کیمیا

پرنیان نازنین دخترکم سال گشت تولد تو بهار دیگری ست در زندگی ما 
و ما با تمام عشق خود تولدت را تبریک میگوئیم و از خدای منان بهترینها و خوشبختی را برایت می خواهیم.

لبخندهایت آرزوی ماست



امروز هفت سپتامبر شانزدهم شهریور یازدهمین تولد پرنیان عزیزمونه هر چند امسال تنهاییم ولی یک جشن تولد کوچولو با حضور باران عزیز داریم.

این عکس در روز تولد هفت سالگی پرنیان گرفته شده که خیلی دوستش دارم

بر میگردیم با چند تا عکس

پی نوشت: هر چند امسال تنها بودیم ولی با حضور باران یک صفای دیگه ایی داشت. دو شنبه شانزدهم دوتا از دوستاشو که دعوت کرده بود اومدن و حسابی بازی کردن و خونه رو گذاشتن رو سرشون و بهشون خوش گذشت یک کم هم زدند و رقصیدند باران هم متعجب از کاراشون فقط نگاه میکرد و اصلا گریه نکرد و شب که بابایی اومد شام با هم رفتیم بیرون.

هدیه تولد امسال پرنیان یک مینی لب تاپ بود که کلی ذوق کردیک عطر و تیشرت gef از طرف باران و یک قلک چینی و یک عروسک از طرف دوستاش که هر دو hello kitty هستند چون دوستاش میدونستن  پرنیان عاشق این مارکه.

چند تا از عکسای دو شنبه بعد از ظهر

پرنیان و دوستانش

نمی دونم این کوچولو به چی فکر میکنه؟؟

کادوهای پرنیان خانوم




نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 توسط پرنیان و مامان کیمیا

سلام خوب هستید؟

ما هم خوبیم. باورتون میشه باران رو خوابوندم و اومدم که بنویسم همین چند کلمه رو که نوشتم بیدار شد حالا خودتون تصور کنید که ما چقدر درگیر این وروجک هستیم  در طول روز چندین بار میخوابه ولی یک ربع بیست دقیقه بیشتر نمیشه  خواب خرگوشی که میگن همینه تا بخوای کاری رو شروع کنی صداش در میاد و باید بری سراغش  اولش که بیدار میشه چند تا نق نق کوچولو میزنه یعنی اینکه بیدار شدم اگه سراعش نریم یک گریه وحشتناکی راه میندازه که آدم فکر میکنه زنبوری چیزی نیشش زده  ساکت کردن خونه و آهنگ ملایم... هم چندان کار ساز نیست و تا وقتی که بیداره یا همش باید توی بغل باشه . ماشین سواری رو خیلی دوست داره  چندین ساعت هم که توی ماشین باشه صداش در نمیاد و میخوابه ولی کریر رو دوست نداره وقتی میخوام بزارمش توی کریر اولش مقاومت میکنه ولی راه که اوفتادیم یادش میره و آروم میشه . خدا رو شکر خواب شبش خوبه دو بار بیدار میشه شیر میخواد و دوباره میخوابه.

باران خانوم ما امروز پنچاه روزشه  و حمام چهل روزگی هم با کمک مامان عزیز بردیمش و از اون روز به بعد یه ریزه خانومتر شده هفته پیش برای چکاپ بردیمش پیش دکترش و وزنش ۲۵۰/۵ و قدش ۵۷ شده که دکترش خیلی راضی بود و گفت برای بچه ی ۴۵ روزه خیلی عالیه و یک واکسن هم داشت که به رانش زدند دلم براش ضعف رفت

پرنیان خانوم گل هم سخت درگیر مرور کردن درساش هست و فکر کنم تا چند روز دیگه برنامه ی امتحانی رو بهمون میدن چند روزیه که یکی از دوستامون زحمت میکشند و درس ها و نمونه سوالات امتحانی رو باهاش کار میکنند تا برای امتحان ها آماده بشه طفلکی تعطیلات تابستون نداشت بعضی وقت ها دادش در میاد و نیمچه غرهایی میزنه  و میگه کاش شرکت نمی کردم ولی قانع اش میکنم که در عوض این خستگی یک سالت جبران میشه و بعد ها از ما ممنون هم میشی. با این اوضاع احوال از مسافرت ایران هم خبری نیست و با اینکه همه برای دیدن باران بی تابی میکنن ولی نمی تونیم بریم  و هر بار که باهاشون صحبت میکنیم کلی دعوام میکنن که تنبل شدی بچه هارو نمیاری ما ببینیم  (مخصوصا خواهرم ) ولی هر چی فکر میکنیم میبینیم جور در نمیاد تا دو هفته دیگه که پرنیان امتحان داره بعد از اون هم باید برای مدرسه آمادش کنیم ( خرید کتاب و یونیفورم و لوازم مدرسه .....)  وقت زیادی نمی مونه تازه با ۱۵ ساعت پرواز و هشت ساعت معطلی توی فرودگاه آلمان بستن و باز کردن چمدون و..... خیلی برامون سخت میشه. انشالا باران یک کم جون بگیره و بزرگتر بشه   پرنیان هم از دستمون دلگیر شده  و دوست داشت  امسال تولدش که چیزی نمونده و  ۱۶ شهریور هست با باران ایران باشیم ولی نشد. در عوض یک کادوی خوب براش داریم اما بابایی پیشنهاد سفر یک هفته ایی با کشتی به جزایر هفت گانه رو بهمون دادند که شب ها روی آب و هر روز توی یکی از جزایر پهلو میگیره ولی من باران رو بهانه کردم و گفتم هنوز خیلی کوچولوئه ممکنه اذیت بشه باشه برای یک فرصت دیگه ولی حقیقتش خودم از سفر دریایی خیلی میترسم نمی دونم چرا؟تا اسمش میاد صحنه شکسته شدن کشتی توی فیلم تایتانیک جلوی چشمم ظاهر میشه.مامان عزیز هم تا ده روز دیگه بیشتر پیشمون نیست و برمی گرده ایرانو حسابی دست نتها میشم آروم آروم در حال خریدن سوغاتی و بستن چمدون ها هستیم.امروز هم روزه گرفته و میگه ماه رمضون توی ایران یک حال و هوای دیگه ایی داره مخصوصا نزدیکای افطار.

اینم چند تا عکس جدید که توی این هفته گرفتیم

پرنیان در حال چلوندن بارانطفلکی تو خواب و بیداری میره بغلش میکنه از ترس اینکه نندازه محکم فشارش میده اونم دادش در میاد

پرنیان یواشکی باران رو برده تو اتاقش و ازش عکس انداخته

 




نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388 توسط پرنیان و مامان کیمیا

ممنون ازمحبت همه ی دوستای خوبم بابت تبریکات پر از مهرتون

حتما عذرمون موجه ست از دست این فسقلی.... این روز ها کمتر میتونستم بیام پشت کامپیوتر ولی هر وقت میومدم سری به دوستام میزدم آروم آروم اوضاع داره بهتر میشه باران خانوم ساعت خواب و بیداریش خیلی از قبل میزون تر شده کمتر نق نق میزنه یکی دو روزه که پستونک خور شده و این خیلی بهمون کمک میکنه قبل از این تا چشمشو باز میکرد نق نق میزد تا بغلش کنیم حسابی بغلی شده بود که خیلی برامون سخت بود ولی خدا رو شکر الان با پستونک آروم میشه.پرنیان رو میشناسه موقع عوض کردن پوشکش پرنیان براش شعر باز باران با ترانه..... میخونه اونم ظل میزنه و گوش میده ماساژ رو خیلی دوست داره و عادت کرده که هر شب قبل از خواب با روغن بچه ماساژش میدیم اونم کلی لذت میبره ( چرا که نه... ) حموم رو خیلی دوست داره دو ساعت هم توی حموم بمونه صداش در نمیاد

پرنیان و باران

پرنیان خانوم هم همونطور که گفتم کلی خانوم تر شده و احساس بزرگی میکنه خیلی خواهر کوچولوشو دوست داره و هم به درساش میرسه هم به من کمک میکنه همه ی کتاب ها رو تموم کرده الان در حال دوره کردنه فکر کنم اوایل شهریور امتحان دارند امیدوارم بتونه با نمره های خوبی امتحاناشو پاس کنه.

باران ۲۳ روزه

بارن امروز ۲۷ روزشه روز هشتم گیره نافش افتاد و روز دهم یک واکسن داشت وسه روز دیگه هم دوباره واکسن داره.خودمم هم حسابی وقتم پره از یه دل سیر خواب و ورزش هم دیگه خبری نیست کلا ۲۳ کیلو تو این ۹ ماه وزن اضافه کردم که تا الان ۱۳ کیلو رو کم کردم هنوز خیلی مونده..بعد از دو ماه به گفته دکترم باید آروم آروم ورزش رو شروع کنم اگر باران خانوم اجازه بده

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم مرداد 1388 توسط پرنیان و مامان کیمیا
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin

Birthday Tickers from WiddlyTinks.com